۲ اسفند ۱۳۹۵ ساعت ۱۴:۰۲
نگاهی بر فیلم "ماجرای نیمروز"

ماجرای نیمروز می‌تواند فصلی از درس تاریخ دبیرستان باشد

اگر به جای دادگاه ویژه روحانیت بودم احمد منتظری را مجبور به دیدن چندباره فیلم ماجرای نیمروز می‌کردم.

تاریخ سینما نشان داده است که صِرف اهمیت یک موضوع برای ماندگار‌شدن آن توسط رسانه سینما کفایت نمی‌کند. چه بسیار فیلم‌هایی که حساس‌ترین سوژه‌ها را با پرداخت ضعیف از بین برده‌اند و سکانسی از آنها در ذهن هیچ کسی نمانده است. سینما تنیده‌شدن فرم و محتوا در نسبتی متناسب و هنری است که مخاطب بدون شنیدن هیچ شعار گل‌درشت و پیام نمایانی، فقط در قالب قصه و درام، از فیلم اثر بپذیرد.  اگر نسبت فرم و محتوا در فیلمی رعایت شود که موضوع آن نیز موضوع حساس و بحث‌برانگیزی در تاریخ معاصر باشد می‌تواند جایگزین ساعت‌ها سخنرانی و تبیین و حتی مستند درباره آن واقعه باشد. کاش می‌شد در درس تاریخ دانش‌آموزان و در آن بخش‌هایی که به جنایت‌های منافقین و نقش آنها در تضعیف انقلاب و کشتار مردم بی گناه می‌پردازد دیدن این فیلم جزو برنامه درسی باشد.

بریدن سر با لبه کاشی
«اگر به جای دادگاه ویژه روحانیت بودم احمد منتظری را مجبور به دیدن چندباره فیلم ماجرای نیمروز می‌کردم.» این نمونه‌ای از توئیت‌هایی است که به درستی به توانایی سینما برای تببین و تحلیل یک واقعه، حتی فراتر از واقعیاتی مثل مستندات دادگاه اشاره دارد. در یکی از سخنرانی‌های سردار سعید قاسمی درباره مشابهت داعش با منافقین، آنها را چندین برابر جنایتکارتر و بی‌رحم‌تر از داعش می‌داند و می‌گوید اگر در زمان آنها رسانه‌های امروز بودند می‌فهمیدیم که جنایت‌های خوفناک داعش در برابر بی‌رحمی‌های منافقین به شوخی شباهت دارند. آنها سال‌ها قبل‌تر از اینکه داعش خواب این مدل جنایات را ببیند، با لبه کاشی سر پاسداران را می‌بریدند و پوست سر آنها را می‌کندند. اثرگذاری این جملات را ؛که یکی در یک شبکه اجتماعی پرمخاطب بیان شده است و دیگری هم در یکی از سخنرانی‌های یک سخنران کاریزما بیان شده است که بسیار با شور و هیجان انقلابی هم صحبت می‌کند؛ مقایسه کنید با تاثیر عمیقی که روی مخاطب بعد از دیدن این فیلم گذاشته می‌شود. حکماً و حتماً تاثیر این فیلم بسیار ماندگارتر از دو رسانه شبکه اجتماعی و سخنرانی است.

تماشاگر برای حمله به خانه‌های تیم، از تیم عملیاتی بیشتر عجله دارد.
داستان فیلم از قرائت بیانیه‌ای توسط گروهک منافقین(مجاهدین خلق) در بین نیروها و سمپادهای آنها در خیابان آغاز می‌شود. در این بیانیه مسوولیت درگیری‌های نظامی بعدی را بر عهده کسانی می‌گذارند که به زعم آنها مرتجعین خوانده می‌شوند و بابت ورود به فاز مسلحانه و درگیری از خود رفع مسوولیت می‌کنند و آن را مقاومت مشروع خلق در برابر هجوم بخش‌هایی از نظام تلقی می‌کنند. در ادامه فیلم می‌بینیم که تهدیدهای خود را عملی کردند و به ترور بزرگان انقلاب یکی پس از دیگری مشغول شدند. هم‌زمان و به موازات  ترور بزرگان انقلاب،  به کشتار مردم بیگناه کوچه و خیابان نیز مشغول می‌شوند. پیداکردن عاملین ترور و برخورد با منافقین به بچه‌های اطلاعات سپاه سپرده می‌شود. کارگردان بدون شعارزدگی، به گونه‌ای ترورهای سال ۶۰ را؛ چه ترور مقامات و چه ترور مردم عادی؛ را کنارهم می‌چیند که بیننده برای حمله نظامی به خانه‌های تیمی منافقین، بیشتر از بچه‌های اطلاعات سپاه عجله دارد و ضمن اینکه به منطقی بودن صحبت‌های سرتیم گروه مبنی بر تفاوت جنگ با دشمن و جنگ با گروه‌های نفاق و لزوم بررسی و دقت بیشتر در برخورد با آنها و مشابهت آن با بازی شطرنج باور دارد و آن را می‌پذیرد اما قساوت قلب منافقین را به حدی می‌بیند که دوست دارد زودتر به سزای اعمالشان برسند. تشویق‌های  جمعیت، وقتی که سرتیم گروه، دستور حمله به خانه‌ای را می دهد که حدس‌می زنند محل اختفای موسی خیابانی، سرکرده منافقین در داخل کشور بعد از خروج مسعود رجوی؛ باشد نشان از این چیدمان صحیح وقایع توسط کارگردان و همزاد پنداری درست مردم با نیروهای عملیاتی را دارد.

لزوم ساخت فیلمی این‌گونه با محوریت اعدام‌های سال ۶۷
 بیننده همچنین در روند فیلم متوجه می‌شود که آنها لیاقت توصیه‌های انسانی دکتر بهشتی به ماموران امنیتی دال بر برخورد آرام‌تر و انسانی‌تر با اعضای این گروه را نداشتند و در نهایت شهید بهشتی را نیز به شهادت رساندند.
کاش فیلم‌ دیگری را با محوریت اعدام‌های سال ۶۷ نیز به این کارگردان بسپارند و با در اختیاردادن منابع دست اول در اختیار او، چیدمان مشابهی از روند اتفاقاتی که به اعدام آنها منجر شد را ببینیم که افرادی مثل احمد منتظری خودشان ازافشای نوشته‌های مرحوم ابوی در حمایت از این جماعت قسی‌القلب شرم کنند.
شاید اگر کارگردان اثر با توجه به منابع دست‌اولی که در اختیارش بوده، در ماجرای انفجار نخست‌وزیری، که هنوز ابهاماتی درباره آن وجود دارد؛ نکته یا حتی سوال جدیدی را مطرح می‌کرد تیزی و گزندگی فیلم دوچندان می‌شد و ببینندگان مشتاق به دانستنِ ابهامات آن ماجرای تلخ، با رضایت بیشتری از سالن‌ها خارج می‌شدند. 

عزتی و مهران‌فر در نقش‌هایی جدی، حجازی‌فر در نقشی طنز
در بحث تکنیکی و فرمی نیز با بازی گرفتن تازه و نویی از شخصیت‌هایی که قبلاً در نقش‌های بیشتر کلیشه‌ای و طنز دیده بودیم روبرو هستیم. قبل از دیدن فیلم، تماشاگران قبلی از وجود رگه‌هایی از طنز در این فیلم صحبت می‌کردند. مخاطب جدید گمان خواهد کرد این نقش‌های طنازانه را یا جواد عزتی بازی خوهد کرد و یا احمد مهران‌فر. در کمال تعجب اما، نقشی کاملاً جدی و غیرمنعطف فیلم، به عزتی سپرده شده است و او هم با هنرمندی توانسته است از پس آن بربیاد و مخاطب نیز با توجه به سابقه بازی طنز او، وی را پس نمی‌زند. مهران‌فر نیز بسیار حسی و تاثیرگذار نقش سرتیم نیروهای امنیتی درآن مقطع را بازی کرده است. بهترین بازی اما بدون شک مربوط به هادی حجازی‌فر است. کاراکتری جنگنده و غیور که در حساس‌ترین لحظات فیلم نیز با گفتن جملاتی کوتاه از تماشاگران خنده‌های بلند می‌گیرد. حجازی‌فر در «ایستاده در غبار» نقش بسیار جدی شهید احمد متوسلیان را بازی می‌کند. شاید خیلی‌ها این تغییر نقش بازیگران، بر خلاف تصور عموم از نقش‌های پیشین آنها را نوعی به رخ‌کشیدن توانایی کارگردان در بازی گرفتن از بازیگرانی می‌دانند که سال‌های سال در قالب نقش‌های متفاوتی در ذهن مردم و مخاطبان جای گرفته‌اند اما یافتن وجوه دیگر توانمندی یک بازیگر نیز مهارت و تیزهوشی‌ای نیاز دارد که از عهده هر کسی برنمی‌آید و بایت این جسارت و تیزهوشی نیز باید به مهدویان و تیم او تبریک گفت.

ماجرای نیمروز

دیدگاه تازه‌ای بنویسید:

*